AREZOOMEH

Wednesday, March 31, 2010

من خیلی خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم… دوستانم خیلی تشویقم كردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود…فقط یه چیز من رو یه كم نگران می كرد و اون هم خواهر نامزدم بود… اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود كه گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می كرد و باعث می شد كه من احساس راحتی نداشته باشم…یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست كه برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی…سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رك و راست به من گفت: اگه همین الان 800 دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو ..!من شوكه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم…اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این كار هستی بیا پیشم… وقتی كه داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…یهو با چهرهء نامزدم و چشمهای اشك آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت:تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی…ما خیلی خوشحالیم كه چنین دامادی داریم… ما هیچكس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا كنیم…به خانوادهء ما خوش اومدی(نتیجهء اخلاقی: همیشه كیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید)

Friday, March 26, 2010

چـشـم فـرو بـستـه اگر واکنی در تو بـود، هـر چـه تـمنا کـنی

عافیت از غیر، نصیب تو نیست غیر تو ای خسته طبیب تو نیست

از تـو بـود ، راحـت بـیمـار تـو نیست به غیر از تو ، پرستار تو

همدم خود شو ،که حبیب خودی چاره خود کن ، که طبیب خودی

غـیر، کـه غافـل زدل زارتست بـی خـبر از مصلحت کار تـست

بر حذر از مصلحت اندیش باش مصلحت اندیش دل خویش باش

چـشم بصیـرت نگشائی چرا ؟ بی خبر از خویش چرائی چرا؟

از ره غـفـلت ، به گـدائی رسی ور بـخود آئی ، به خدائی رسی



پـیر تهـی کـیسه ی بی خانـه ای داشت مکان ، دردل ویرانه ای

روز، به دریوزگی از بخت شوم شام، به ویرانه درون همچو بوم

گـنج زری بـود در آن خـاکـدان چـون پـری از دیـده مردم نهـان

پـای گـدا بر سر آن گـنج بـود لـیک ز غـفلت به غم و رنج بود

گنج صفت خانه به ویرانه داشت غافل ازآن گنج که درخانه داشت

عـاقـبت از فـاقـه و انـدوه و رنـج مـرد گدا مرد و نهان مانـد گـنج



ای شده نالان زغم و رنج خویش چنـد نـداری خبر از گنج خویش؟

گـنـج تـو بـاشـد، دل آگـاه تـــو گـوهر تو ، اشـک سـحـرگاه تـو

مـایـه امـیــد، مـدان غـیـر را کعـبه حـاجـات ، مـخوان دیـر را

غیـر ز دلـخـواه تـو، آگاه نـیــست زآنـکـه دلـی را بدلـی راه نیـست

خـواهش مرهـم، زدل ریش کن هرچه طلب میکنی از خویش کن

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود
وان دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود

من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود

گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود

محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود

او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود

برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم
چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می‌رود

با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود

بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود

شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوم
وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود

گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل
وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می‌رود

صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من
گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی‌وفا
طاقت نمی آرم جفا کار از فغانم می‌رود
گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود
وان چنان پای گرفتست که مشکل برود

دلی از سنگ بباید به سر راه وداع
تا تحمل کند آن روز که محمل برود

چشم حسرت به سر اشک فرو می‌گیرم
که اگر راه دهم قافله بر گل برود

ره ندیدم چو برفت از نظرم صورت دوست
همچو چشمی که چراغش ز مقابل برود

موج از این بار چنان کشتی طاقت بشکست
که عجب دارم اگر تخته به ساحل برود

سهل بود آن که به شمشیر عتابم می‌کشت
قتل صاحب نظر آنست که قاتل برود

نه عجب گر برود قاعده صبر و شکیب
پیش هر چشم که آن قد و شمایل برود

کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست
مگر آن کس که به شهر آید و غافل برود

گر همه عمر ندادست کسی دل به خیال
چون بباید به سر راه تو بی‌دل برود

روی بنمای که صبر از دل صوفی ببری
پرده بردار که هوش از تن عاقل برود

سعدی ار عشق نبازد چه کند ملک وجود
حیف باشد که همه عمر به باطل برود

قیمت وصل نداند مگر آزرده هجر
مانده آسوده بخسبد چو به منزل برود
آن را که میسر نشود صبر و قناعت
باید که ببندد کمر خدمت و طاعت

چون دوست گرفتی چه غم از دشمن خونخوار
گو بوق ملامت بزن و کوس شناعت

گر خود همه بیداد کند هیچ مگویید
تعذیب دلارام به از ذل شفاعت

از هر چه تو گویی به قناعت بشکیبم
امکان شکیب از تو محالست و قناعت

گر نسخه روی تو به بازار برآرند
نقاش ببندد در دکان صناعت

جان بر کف دست آمده تا روی تو بیند
خود شرم نمی‌آیدش از ننگ بضاعت

دریاب دمی صحبت یاری که دگربار
چون رفت نیاید به کمند آن دم و ساعت


انصاف نباشد که من خسته رنجور
پروانه او باشم و او شمع جماعت

لیکن چه توان کرد که قوت نتوان کرد
با گردش ایام به بازوی شجاعت

دل در هوست خون شد و جان در طلبت سوخت
با این همه سعدی خجل از ننگ بضاعت
ر من این هست که صبرم ز نکورویان نیست
زرق نفروشم و زهدی ننمایم کان نیست

ای که منظور ببینی و تأمل نکنی
گر تو را قوت این هست مرا امکان نیست

ترک خوبان خطا، عین صوابست و لیک
چه کند بنده که بر نفس خودش فرمان نیست

من دگر میل به صحرا و تماشا نکنم
که گلی همچو رخ تو به همه بستان نیست

ای پری روی ملک صورت زیباسیرت
هر که با مثل تو انسش نبود انسان نیست

چشم برکرده بسی خلق که نابینااند
مثل صورت دیوار که در وی جان نیست

درد دل با تو همان به که نگوید درویش
ای برادر که تو را درد دلی پنهان نیست

آن که من در قلم قدرت او حیرانم
هیچ مخلوق ندانم که در او حیران نیست

سعدیا عمر گران مایه به پایان آمد
همچنان قصه سودای تو را پایان نیست
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست

به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقه موییت گرفتاری هست

گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد کاری هست

هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید
تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست

صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم
همه دانند که در صحبت گل خاری هست

نه من خام طمع عشق تو می‌ورزم و بس
که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست

باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد
آب هر طیب که در کلبه عطاری هست

من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود
جان و سر را نتوان گفت که مقداری هست

من از این دلق مرقع به درآیم روزی
تا همه خلق بدانند که زناری هست

همه را هست همین داغ محبت که مراست
که نه مستم من و در دور تو هشیاری هست

عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند
داستانی است که بر سر هر بازاری هست
سلسله موی دوست حلقه دام بلاست
هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست

گر بزنندم به تیغ در نظرش بی‌دریغ
دیدن او یک نظر، صد چو منش خونبهاست

گر برود جان ما در طلب وصل دوست
حیف نباشد که دوست دوست تر از جان ماست

دعوی عشاق را شرع نخواهد بیان
گونه زردش دلیل ناله زارش گواست

مایه پرهیزگار قوت صبرست و عقل
عقل گرفتار عشق صبر زبون هواست

دلشده پای بند گردن جان در کمند
زهره گفتار نه، کاین چه سبب؟ وان چراست؟

مالک ملک وجود، حاکم رد و قبول
هر چه کند جور نیست ور تو بنالی جفاست

تیغ برآر از نیام، زهر برافکن به جام
کز قبل ما قبول، وز طرف ما رضاست

گر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهر
حکم تو بر من روان زجر تو بر من رواست

هر که به جور رقیب یا به جفای حبیب
عهد فرامش کند مدعی بی‌وفاست

سعدی از اخلاق دوست هر چه برآید نکوست
گو همه دشنام گو کز لب شیرین دعاست
وی گل و بانگ مرغ برخاست
هنگام نشاط و روز صحراست

فراش خزان ورق بیفشاند
نقاش صبا چمن بیاراست

ما را سر باغ و بوستان نیست
هر جا که تویی تفرج آن جاست

گویند نظر به روی خوبان
نهی است نه این نظر که ما راست

در روی تو سر صنع بی چون
چون آب در آبگینه پیداست

چشم چپ خویشتن برآرم
تا چشم نبیندت بجز راست

هر آدمیی که مهر مهرت
در وی نگرفت سنگ خاراست

روزی تر و خشک من بسوزد
آتش که به زیر دیگ سوداست

نالیدن بی‌حساب سعدی
گویند خلاف رای داناست

از ورطه ما خبر ندارد
آسوده که بر کنار دریاست
من بدین خوبی و زیبایی ندیدم روی را
وین دلاویزی و دلبندی نباشد موی را

روی اگر پنهان کند سنگین دل سیمین بدن
مشک غمازست نتواند نهفتن بوی را

ای موافق صورت و معنی که تا چشم منست
از تو زیباتر ندیدم روی و خوشتر خوی را

گر به سر می‌گردم از بیچارگی عیبم مکن
چون تو چوگان می‌زنی جرمی نباشد گوی را

هر که را وقتی دمی بودست و دردی سوختست
دوست دارد ناله مستان و هیاهوی را

ما ملامت را به جان جوییم در بازار عشق
کنج خلوت پارسایان سلامت جوی را

بوستان را هیچ دیگر در نمی‌باید به حسن
بلکه سروی چون تو می‌باید کنار جوی را

ای گل خوش بوی اگر صد قرن بازآید بهار
مثل من دیگر نبینی بلبل خوشگوی را

سعدیا گر بوسه بر دستش نمی‌یاری نهاد
چاره آن دانم که در پایش بمالی روی را
دست به جان نمی رسد تا به تو برفشانمش
بر که توان نهاد دل؟ تا زتو واستانمش

قوت شرح عشق تو، نیست زبان خامه را
گِردِ در امید تو، چند به سر دوانمش؟

ایمنی از خروش من، گر به جهان در اوفتد
فارغی از فغان من، گر به فلک رسانمش

آهِ دریغ و آبِ چشم، ار چه موافق منند
آتش عشق آن چنان، نیست که وانشانمش

هر بپرسد ای فلان! حال دلت چگونه شد؟
خون شد و دمبدم همی، از مژه می چکانمش

عمر من است زلف تو، بو که دراز بینمش
جان من است لعل تو، بو که به لب رسانمش

لذت وقتهای خوش، قدر نداشت پیش من
گر پس از این دمی چنان، یابم قدر دانمش

نیست زمام کام دل، در کف اختیار من
گر نه اجل فرا رسد، زین همه وارهانمش

عشق تو گفته بود هان سعدی و آرزوی من
بس نکند زعاشقی، تا زجهان جهانمش
افسوس بر آن دیده که روی تو ندیدست
یا دیده و بعد از تو به رویی نگریدست

گر مدعیان نقش به ببینند پری را
دانند که دیوانه چرا جامه دریدست

آن کیست که پیراهن خورشید جمالش
از مشک سیه دایره نیمه کشیدست

ای عاقل اگر پای به سنگیت بر آید
فرهاد بدانی که چرا سنگ بریدست

رحمت نکند بر دل بیچاره ی فرهاد
آن کس که سخن گفتن شیرین نشنیدست

از دستِ کمان مهره ی ابروی تو در شهر
دل نیست که در بر، چو کبوتر نطپیدست

در وهم نیاید که چه مطبوع درختی
پیداست که هرگز کس ار این میوه نچیدست

شرح قلم قدرت بی چون الهی
در روی تو، چون روی در آیینه پدیدست

ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا
حلوا به کسی ده که محنت نچشیدست

با این همه باران بلا بر سر سعدی
نشگفت اگرش خانه ی چشم آب چکیدست

شیخ مصلح الدین سعدی شیراز

Wednesday, April 12, 2006

Donya dige mese to nadare



نه نداره دنیا مثل تو مثل تو

مامان خوشگلم تولدت مبارک

دوست دارم همیشه بمون همیشه مامان جون من که زندگی بدون تو نمی شه

Friday, April 07, 2006

تولدم مبارک


سلام
ما عید 4 روز اول چالوس بودیم که موقع عید برف میومد وما یخ کردیم شمال اساسی خوش گذاشت محمد آباد و آب پری و از این جور حاها بعد تا 13 تهران بودیم و برگشتیم بوشهر اما دنیا فقط تهران رو عشق است هم هوا توپ هم بهترین جا واسه زندگی به خدا از دبی هم بهتره البته ئاسه پولدارا و واسه افار متوسط هم بد نیست اما در کل امسال یه قرون هم عیدی نگرفتم
وضیت روحی هم افتض است چون اونی که می خواستم و می خوامش یه جوری رفتارش تغییرکرده با من شما ه هم واسه من پیش خدا جون دعا کنید که کلید کار همه ی ما پیش اونه پس برام دعا کنید البته چون وبلاگم رو نمی خونه اینها را توش می نویسم وگرنه که با مشت یکی میزنه وسط کلم
روز17 روز تولدم کادو بیارید یادتون باشه اون هایی که روز تولدشون بهشون تبریک گفتم نفیسه.مدیسا. پرهام.پریا زهره.مبین.رامین.رامتین تو وبلاگ همه ی اینها روز تولدشون رو تبیرک گفتم الان ازشون طلبکارم تازه باید کادو برام بیارن
اگه یکوشن اصلا بهم سر بزنن حالا ببینید!
شاد باشید و با طراوت حمید

Saturday, March 18, 2006

Tatilate eyd

سلام عید اومد از همین جا عید رو به همه ی دوستان تبریک می گم
مامان و بابا ی من هم که من رو با وجود گریه زاری هایی که کردم به زور به تهران بردند از اونجا هم می ریم رامسر
می دونم که همه دوست دارن به مسافرت برن اقوام رو ببینم ولی من وجود تو رو در شهری که زندگی می کنم رو با هیچ چیز عوض نمیکنم میدونی که؟
امیدوارم که عید رو اساسی حال کنی و شاد باشی البته واسه تو فرقی نداره هرجا باشی عشق و حالت رو می کنی ارزوی من هم برات همینه
ای ستاره ی من تو برات فرقی نداره با من چه جور رفتار کنی ولی به سپاس رحمت خدا که نسبت به همه مهربان ورحیمه تو هم با بهار طبیعت رحمی به من بکن وا با وجود اینکه واسه تو فرقی نداره با من...باش
دوست دارم دیگه فکر کنم این کلمه بی تاثیر شده روی تو ولی از خدا می خوام یه جمله به من یاد بده که بهت بگم
از خدا می خوام که برعکس من تو شاد و شنگول باشی و عید رو صفا کنی
اهای تو که داری بهم می خندی تو هم شاد باشی
عید همگی خوش
خدا نگهدار

Friday, March 17, 2006

شیشتایی ها ساکت

بابا استقلالی ها چرا اینقذر حرف می زنید
تو که شیشتا می خوری ...بقیش باشه
بابا استقلا تو عمرش کدوم بازکن خوب رو داده به تیم ملی تیم ملی هرچی داره همیشه از پرسپلیس بوده هرکی تو ام جهانی گل زده پرسپلیسی بوده دیگه چی بگم مربی هایی که ایران رو بردن جام جهانی پرپلیسی بودن
بازم بگم همه ایرانی های که تا حالا بهترین بازیکن آسیا شدن پرپلیسی بودن اصلا تا حالا کدوم بازیکن استقلال تو تیم های مطرح جهان بازی کردن یا کدومشون تو لیگ های اروپا درخشیدند
همه می دونن که حد اقل دو برابر شما قهرمان لیگ شدیم تازه مثل شما نبودیم بعد انقلاب اسممون رو از تاژ بکنیم استقلال ما همون پرسپلیس موندیم اگه هر حکومتیم بیاد پرسپلیس می مونیم
ما همیشه قهرمانیم

پس خطاب به شیشتایی ها: هیس

مامان دوست دارم

سلام من رو همه دوستام می شناسن من آدمی نیستم که با کسی مشکل داشته باشم همه رو هم دوست دارم و به یک چشم میبینم ولی خطاب به بعضی از دوستان
نه اصلا نمی گم چون من جواب بدی را با بدی نمیدم خداوند خودش جای حق نشسته فقط میگم
خدایا مادرم رو برام نگهدار که یه تار موش رو به آدم ها دیگر... نمیدم
یا حق

Thursday, March 16, 2006

Hi My Best

سلامی دوباره به گرمیه دستهای بهترینم
آخه خدای بزرگ با چه سازی بگویم دوستش دارم تا باور کند با چه سازی خدا جون؟

سلام بچه ها خب چهار شنبه صوری هم که تموم شد ولی حیف که مامانم نذاشت بریم تو جمعیت البته ایرونیها کلا فرهنگ چهار شنبه صوری رو فراموش کردند چون تو چهار شنبه صوری باید یه آتیشی درست کرد واز روش پرید و دور اون رقصید اما کلا چهار شنبه صوری بدی نبود حالا عید است امیدوارم مثل سال قبل که....عید ه امسال عیدی ندارم گذاشتی رفتی عزیزم من بیقرارم نباشه
البته همه ی خواننده ها هم که آلبوم هاشون رو دادن بیرون امیدوارم گیرتون اومده باشه اگه ندارید هم به خودم بگید براتون رایت کنم اندی.بیژن .شادمهر.محسن یغمایی.چاوشی.رضا صادقی.بنیامین.ابی.نانسی ارجام.دی جی مریم وبقیه که همش گیرم اومده اما بازم هیچکی شادمهر نشد غیر منصور عزیز که پاییز سال دیگه آلبومش رو میده
خانه خراب تو شدم به سوی من روانه شو
سجده به عشقت می زنم منجی جاودانه شو
.........................
ای همه ی وجود من نبود تو نبود من
ای همه ی وجود من نبود تو نبود من
شادمهر عقیلی

اما این بدون که
غریب و بی نشون می شم هرجی می خوای هممون میشم
منصور

یا بگم
م م من ااگه ت ت تو رررو دوباره نبینمت میمییییییرم
بنیامین
یا بگم
بی تو دلم خون میشه اگه نیایی
تو سینه داغون می شه بگو کجایی
اندی
یا بگم
به من چه کوچه باغ شعر سهراب
بیژن
وقتی رفتی همه رفت
همه دلبستگی هام رفت
دیگه بی تو مرده بودم
رضا صادقی
*************
هفدهم فروردین یادت نره
دوست دارم یادت نره
تولدمه همهتون یادتون باشه من چی جوری تو وبلاگم تولدتون رو تبریک می گفتم

خه خدای بزرگ با چه سازی بگویم دوستش دارم تا باور کند با چه سازی خدا جون؟
خدا جون یه سازی به من یاد بده که بهش بگم دوسش دارم چون من یاد گرفتم همه چیز رو از تو یاد بگیرم و بخواهم

Tuesday, March 14, 2006

مگه کچل ها چه فرقی دارند؟


آهای آدمهای مسخره در این دنیا ی بی ارزش به چی مینازید ومغرور می شوید وقتی خدا تو اون دنیا مثل مورچتون کرد برید کچل ها رو مسخره کنید آقا یکی از دوستای من 21 سالش است و یه مشکلی براش پیش اومد یکمی از موهاش ریخت و این همیشه باعث میشه دوستای قبلیش مسخرش کنند آخه مگه یکی به اینها نیست بگه که دنیا د و روز بیشتر نیست وچیزی که ارزش داره اخلاق آدمها است خدا جون نسل آدم های ظاهر گرا که به خاطر ظاهر با یکی دوست میشن و یا به خودشون می نازند ویا کسی را مسخره می کنند را از زوی زمین بردار تا ما آدم ها همه یکی و با هم برابر با هم زندگی کنیم من حتما باید یه مطلب در مورد غرور در وبلاگم بنویسم
بهشتی را از قبل مخصوص متکبران ساخته ایم
قرآن

Thursday, March 02, 2006

Tatilate Daheye Fajr


سلام بجه ها
چند وقت تعطیلی ابل اومد خونمون ابل رو نمی شناسین ابلفضل موسولی بزرگ بابای مامانم خوش که زیاد نگذشت اما خوب بود ابلی تازه انگیلیس و نروژ اومده بود و می خواست ببینه بوشهر چی جوری است که دیدن هم نداره؟ ابل بعد از فوت مامان بزگم تجدید فراس نمودند ولی زن ایشون به آلمان رفتند مهندس ابل از معماران بزرگ زمان رضا شاه بودند ولی بعد از انقلاب کمتر در ایران آفتابی بودند واساسی از 50 سالگی به بعد غشق حال کرده و تقریبا نصف بیشتر اروپا رو با بچه ها وعیال گشته
سینه زنی ها هم که تهران نبودیم به خدا بوشهر هرچیش خوب باشه سینی زنیش اصلا فاز نمیده چون نیم ساعت بیشتر نیست و همش دخترا اون وسط میرن رو اعصاب آدم! ولی تو تهرون رضا هلالی یاد می خونه آدم هال می کنه راستی هلالی با بنیامین یه نوحه دادن بیرون وای این هلالی چه صدایی داره خدا بعد منصور فقط خودش
بین همه ی عشق های دنیا بین همه ی عشق های دنیا عشق است ابل فضل عشق است ابل فضل
بچه ها راستی ما آری هان رو هم که اوردیم دهن همه استقلالی ها رو سرویس کردیم رفته دوباره شیش تا می زنیمشون رامتین خان تولد هم مبارک ایشالا تا چند وقتی عمر کنی
این شعر هم تقدیم بهش
بیا با من یکی باش به رسم عاشق بودن دوست دارم رو یک بار فریاد بزن غشق من وقتی نیستی دنیا برام زندونه مد عاشق بی تو شده دیوونه می خوونه !اما خدایی نمی خوات دوست دارم رو فریاد بزنی همون سلام رو خدا جون میگه واجب است رو سلام کن دیگه فریاد زدن پیشکش
توعشق وحال باشد
دوستون دارم
حمید

Friday, January 06, 2006

Hi My best friends

سلام به همه ی دوستای خوب و عزیزم
الان حدود 5 ماه است که آپ نکردم امیدوارم دلتون حسابی برام تنگ شده باشه /خوب بگم که زندگی کاملا وفق مراد است و دوستای بزرگوارمون مثل پارسال ناگهان قهر نکردن برن و دل ما رو بشکونند وخدا رو شکرنمره هام هم بهتر شده یعنی خیلی بهتر شده پارسال که شدم 6/5 امسال فکر کنم 19 بشم وکلا خدا رو شکر...
از خدا خواسنم که کمک کنه با تمرکز بیشتر بتونم درس بخونم وقتی تو سر کلاس یا هنگام درس میرم تو فکر یه صلوات می فرستم و از خدا می خوام که بهم کمک کنه تا الان زیاد موفق نبودم ولی شما برام دعا کنید
آخه آدم باید هدف هاشو رو به ترتیب بزرگی قرار بده و هدفهای کوچک را در راستای هدف های کوچک قرار بده مثلا ما رسیدن به دنیا ی زیبای آخرت هدف اصلی باشه و بقیه هدف ها در راستای این هدف قرار بگیره در این صورت واقعا زندگی زیبایی خواهیم داشت و بسیاری از مشکلاتمون که برامون بزرگ جلوه می دند برامون کوچک شمرده می شن چون این ها را بسیار کوچک به نظرمون جلوه می کنند من که به این مرحله نرسیدم ولی از خدا می خوام که برسم چون توی این مرحله یه لذتی در آدم به وجود می آید که با تمام لذت ها که زود گذرند متفاوتند و این لذت برای همیشه در آدم ماندگار هست و به خاطر نزدیک شدن به خداست خدایی که همهی زیبایی ها مطلق به او است و وقتی ما به زیبایی های مادی و یا معنوی میرسیم باید بونم که این زیبایی از خداست و خدا این زیبایی رو به او داده ووقتی یک غرد با هوش این نشون از خرد و هوش خدا دارد دارد و اکه ما می خئایم به زیبایی کامل وتمام نشدنی برسیم باید اون و در خدا که منشا آن است بیابیم پس به چیزی غیر از خدا دل نبندیم
الان که من دارم می نویسم ایتقلال در صدر است اما فک کنم تا این مطلب رو بخونید به دسته دوم سقوط کنه فعلا برین حال کنید که اولید__6تاییها__وای وای
هر کدوم از دوستام نظر بده خوش حال می شم هرکی هم نظر نده من دوسش دارم و نوکرشم هستم و روش رو از اینچا می بوسم.....اخ جونم / ودلم برای همه بخوص اونها که اصلا آفتابی نمی شن __حسن ومنصور محمد باقروهادی ونفیسه وحمید رضا وشیهای بی تپش وآتی و فری و فرشید وامیرمنشی زاده و ...و دوستام تو تهرون__حامد و هادی و امین و حافظ و...__ اساسی تنگ شده به امید دیدار همتون__بقیتونم که دیدم
دوست خوب شما حمید
نظر وده!نظر زور وده!